یک روز رفتم بیرون. وقتی که سوار قطار شدم خانواده ای رو دیدم که حجاب خوبی نداشتن. من ابتدا با خودم گفتم که صبر کنم و در ایستگاهی که می خواهم پیاده شوم و در باب حجاب خوبی که نداشتن، به آن ها تذکر لسانی بدهم. اما آن خانواده زودتر از من از قطار پیاده شدند من در این لحظه به آقایی که همراهشان بود خودم را نزدیک کردم و یواشکی گفتم به خانواده ات بگو حجابشان را رعایت کنند و این در زمانی بود که آنها می خواستند پیاده شوند. قطار هم شلوغ بود. آقا برگشت به من گفت: چی گفتی؟ ولی من در جوابش چیزی نگفتم و این خاطره ی جالبی بود که دیگر برای تذکر به افراد ترسی به خودم راه ندهم.