با تشکر از خانم کرمانی که خاطره خود را برای ما ارسال کردند


بسم الله الرحمن الرحیم

چندروز پیش بود ازطرف دانشگاه رفتیم راهیان نور

برای شروع مناطق اول رفتیم اروند رود اونجاراویا برامون حرف زدن وازخیلی چیزها گفتن ازاینکه برای کمک به شهدا باید ازیه جایی شروع کرد منم عزمم وجزم کردم وباذکرخداگفتم که ازاین به بعد میشم یکی از یاران شهدا
اونجابود که باشهید همت عهد اخوت بستم وازش خواستم تاداداشم باشه

برای هدیه باید ازیه جایی شروع میکردم باید خودمونشونش میدادم
اتفاقا هفته ی قبلش دانشگاهمون اقای تقوی اومده بودن ودربارهی امربه معروف برامون صحبت کرده بودن
ومن ازاون روز مصمم برای امربه معروف ونهی ازمنکر

توراه که میومدم طرف اتوبوس یه دخترخانم وبافکرمیکنم مادرشون بود دیدم
شال سرش بود وموهاش ازپشت بیرون
خواستم بهش بگم ولی دلم لرزید
گفتم حالاامروز نه ازفرداکارمو شروع میکنم ولی بعد گفتم نه به شیطان وسریع رفتم جلو

سلام کردنم وگفتم ببخشید عزیزم فکرکنم خودتون حواستون نیست که موهاتون ازپشت پیداست نگاهی عجیب بهم انداخت وشالش رودرست کرد ومن هم سریع ازکنارش رد شدم...